وبلاگicon
وبلاگکد ماوس

X
تبلیغات
رایتل
moisrex.r98.ir ☼☼☼ گروه اینترنتی منتظران آقا☼☼☼
وبلاگicon
X
تبلیغات
رایتل
 

بر چهره دلربای حضرت مهدی صلوات
 

 ☼☼☼ گروه اینترنتی منتظران آقا☼☼☼

به نام خدا

سلام

یه داستان واقه ای از تلوزیون شنیدم که بهتر دیدم شما هم از شنیدنش بی نصیب نمانید

راوی تعریف میکرد که:

در اتوبوس نشسته و به طرف مقصدمان میرفتیم

دمدمای غروب بود و وقت اذان مغرب

با صدای گلبانگ اذان مغرب که از رادیوی اتوبوس پخش میشد

یه جوون بلند شد و رفت پیش راننده

خیلی مودب به از راننده خواهش کرد که نگه دار من میخوام نماز بخونم


راننده با لحن نیمه تندی بهش گفت برو بشین

یه ساعت دیگه به استراحتگاه میرسیم

هم نمازتو بخون هم شامتو بخور


اما جوان دست بردار نبود و آخر سر راننده را راضی کرد 

اتوبوس نگه داشت و جوانم یه بطری آب و یه زیرانداز از داخل ساکش برداشت و رفت کنار اتوبوس

وضو گرفت و نمازش را خوند

بعد سوار شد و حرکت کردیم


من بهش قبول باشه گفتم و تذکر دادم که جوون راننده را ناراحت کردی

جوون مودبانه گفت راننده آدم خوبیه از دلش درمیارم

بهش گفتم حالا چه اسراری داشتی نماز اول وقت بخونی 

خوب یه ساعت دیگه میرسیدیم استراحتگاه


_________________مهم داستان اینجاست________________


جوان گفت داستان داره

گفتم خوشحال میشم بشنوم

گفت من قبلنا نماز نمیخوندم و اگر هم میخوندم به خاطر مادرم بود

میگفتم ناراحت نشه


تا اینکه برای تحصیل به فرانسه رفتم

در فرودگاه مادرم گفت : امیرحسین داری میری یه جایی که کسی را نداری

مواظب خودت باش و هروقت دستت از همه جا برید و ناامید شدی بگو "یا اباصالح المهدی" به فریادم برس

مادر اینو گفت و من راهی شدم


به فرانسه که رسیدم

در خود شهر جایی گیر نیاوردم و ناچار در یکی از روستا های اطراف که یک ساعت با شهر فاصله داشت جایی اجاره کردم

این روستا یه اتوبوس داشت که هر روز ساعت 8 صبح حرکت میکرد به طرف شهر و عصر ها هم میرفت به طرف روستا

و اتفاقا" با ساعت دانشگاه من هماهنگ بود

 

سالها به این منوال گذشت تا روز آخر که قرار بود امتحان بدم و فارغ التحصیل بشم

مثل همیشه ساعت 8 صبح سوار اتوبوس شدم و حرکت کردیم

ده دقیقه ای که آمدیم اتوبوس خاموش شد و راننده هرچی تلاش کرد که روشنش کنه موفق نشد

آخر سر درمانده شد و نشست کنار اتوبوس


حالا من همش به ساعتم نگاه میکردم و میترسیدم که به امتحان نرسم

خدایا همه زحمات 4 سالم از بین میره به کنار 

آبورم هم میره 

آشنایان بهم میگن تو نرفتی درس بخونی رفتی عشق و صفا و ....


توی همین فکرها بودم که یاد حرف اونروز مادرم در فرودگاه افتادم

متوسل به "آقا امام زمان" شدم و عرض کردم یا اباصالح مادرم میگفت شما دست گیر هستی 

یاریم کن که به امتحان برسم


عوضش قول میدم که نماز بخونم اونم اول وقت

توی همین فکرها بودم که یه مرد به راننده نزدیک شد و به زبان فرانسوی سلام کرد و  ازش پرسید

چی شده ؟


راننده گفت ماشین خراب شده و روشن نمیشه

مرد غریبه گفت برو بشین استارت بزن ببینم

راننده گفت هرکاری کردم نشد

غریبه:حالا برو یه استارت بزن


راننده رفت استارت بزنه و غریبه فقط به داخل موتور یه نگاهی انداخت

راننده استارت زد و ماشین روشن شد

مرد غریبه کاپوت ماشین رابست و در اتوبوس را باز کرد و گفت:


امیر حسین قولی که به ما دادی را فراموش نکنی


من گفتم چی شد این مرد با راننده فرانسوی صحبت کرد

حالا داره با من فارسی صحبت میکنه

تازه اسم منو از کجا بلده....


دوباره یاد حرف مادرم افتادم

وقتی به خودم آمدم اتوبوس حرکت کرده بود


به راننده گفتم نگه دار نگه دار


راننده فکر کرد من چیزی جا گذاشتم

نگه داشت و من پیاده شدم

اما دیگه اثری از "آقا اباصالح"نبود


نتیجه:


این "آقا اباصالح"نیست که در غیبته ما هستیم که در غیبت کبری هستیم

اینکه میگن باید اینقدر گناه کنیم که "آقا اباصالح" ظهور کنه شایعه غربی هاست برای درور کردن ما از دینمون

ما خوب باشیم "آقا"خودش میاد


اللهم عجل لولییک الفرج والعافیه النصر


شکلک های محدثه

لطفا" با نظرات سازنده خود ما را یاری نمایید
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 مرداد 1392 توسط جمشید سعید زاده

ابزار هدایت به بالای صفحه

 ☼☼☼ گروه اینترنتی منتظران آقا☼☼☼